روزهایی که گذشت...(سفرنامه دزفول)
سلام عزیز دلم ، شیرین عسل مامان
ما دوباره اومدیم
بعد از تقریبا 2 ماه که آپ نکرده بودم دوباره برگشتم. تو این مدت اتفاقات رنگارنگی افتاد که فرصتی برا نوشتن نداشتم. اولش که یه مدت مهمون داشتیم و دایی غلام اومده بود پیشمون. تو کلی باهاش دوست شده بودی و از بغلش پایین نمیومدی. حتی موقع غذا خوردن هم میرفتی مینشستی رو پاش و بهش میگفتی بهم غذا بده. جالب اینکه فقط هم از دست دایی غذا میخوردی. یه چیز دیگه هم که اون چند روز خیلی پر رنگ بود انار خوردن تو به همراه دایی بود. روبروی هم مینشستین و انار دون میکردین و میخوردین. یه موقع اون برات دون میکرد ، یه موقع هم قبول نمیکردی و از دونه های انار خودت میخوردی. کلی ازتون فیلم گرفتم.خلاصه اون چند روز بهت خیلی خوش گذشت با وجود دایی غلام که دایی ٍ منه و عموی بابایی.
بعدشم که خاله فرزانه اومد پیشمون، که به همراه هم برگردیم دزفول. اون چند روزی که پیشمون بود همش بازار و خرید و ..... برا عروسی دایی مهدی. تو خوشحال از اینکه بازم مهمون داریم و میتونی پیش خاله باشی.
بعد از اونم که رفتیم دزفول و.... تا به الان که برگشتیم.
حالا از دزفول رفتن برات بگم....
روز دوشنبه 18دی ماه ساعت 10/20 شب به همراه خاله فرزانه از بابایی خداحافظی کردیم و یه سلام به آقا امام رضا دادیم و مشهد رو ترک کردیم. این اولین باری بود که بعد از مدت ها با قطار یکسره میرفتیم. خیلی میترسیدم که تو قطار اذیت کنی ولی خداروشکر خیلی خوب بودی. هم کوپه ای هامون هم خانم های خوبی بودن و حسابی با تو سرگرم بودن. حسابی بازی میکردی وقتی هم خسته میشدی میخوابیدی
مسئول چرخوندنت هم خاله فرزانه بود که حوصله ت سر نره و از یکنواختی تو کوپه خسته نشی.
خلاصه این 25ساعت بودن تو قطار هم گذشت تا رسیدیم دزفول.
آقا جون و مامان جون و دایی مسعود اومده بودن راه آهن دنبالمون. از دیدن تو حسابی ذوق کردن و تو هم از دیدنشون حسابی خوشحال شدی. بعدشم که رفتیم خونه و خاله اکرم و دایی مهدی و......همش


ما تقریبا 3 هفته ای دزفول بودیم. تو این مدت همش در گیر و دار خرید و عروسی بودیم. ولی خب خیلی خوش گذشت.
خونه ی مادربزرگ و باباجون هم رفتیم. با عموهات و باباجون کلی بازی میکردی و این مدت هم تو به اونا عادت کرده بودن هم اونا به تو.
یک شب هم که همه مون خونه ی باباجون بودیم، روز تولد 7 ماهگی الناز خانم دختر عموی نازت بود. اون شب عمو ایمان کیک تولد گرفت و دور هم جشن گرفتیم. از وقتی که کیک رو میز گذاشته بودیم تو بی توجه به همه مشغول ناخنک زدن به کیک بودی. هر چی ما میگفتیم دست نزن تا عکس بگیریم و شمعا رو فوت کنیم تو انگار نه انگار همون جور ادامه میدادی. مامانی فدای دختر شکموش بششششششه
خلاصه.......
بابا هم بعد از 2هفته اومد پیشمون. عروسی دایی مهدی روز 9 بهمن بود. مراسم به خوبی برگزار شد. تو مجلس گرم کن بودی. یه لباس عروس خیلی خوشگل هم که زندایی سارا برات خریده بود رو تنت کرده بودیم که ماشالا هزار ماشالا خیلی بهت میومد و شده بودی یه فرشته ی واقعی جیگر مامان
با لباس خوشگلت میچرخیدی و میرقصیدی و دلبری میکردی از همه. قربونت برررررررررم منننننننن.
چند روز بعد از عروسی هم ما با هواپیما برگشتیم مشهد. ایشالا همیشه برا شادی ها و عروسی ها بریم دزفول و دور هم خوش بگذرونیم. ایشالااااااااااا
این بود سفرنامه ما. البته به دلیل اینکه یه مقدار از رفتنمون زمان میگذره من همه ی جزییات رو نتونستم برات بنویسم. ایشالا سری های بعد برات مفصل تر مینویسم.
دوست دارم عشششششششششششقم



روزهایی که گذشت...(سفرنامه دزفول)
